|
.....و در آغاز فقط یک کلمه بود و آن کلمه خدا بود
|
سر نی
یک دست جام باده و یک دست زلف یار رقصــی چنین میانه ی میــــدانم آرزوســت

با پله پله تا ملاقات خدا ٬ پله پله به مکاشفه خراباتی یی می روم که شوریدگیش آرامش ٬سماعش رقص عشق ٬فنایش هست و عرفانش " و من یرجو القاء ربه " را برایم تداعی می کند.
می خواهم با او نرد عشقی را ببازم تا بیابم آنچه یافت می نشود او را در او.
امید که در این قحط گاه دوستی و یاری٬ باشد خزایی هایی که بود و هستشان انگیزه بود و هستم باشند در این راه.