|
.....و در آغاز فقط یک کلمه بود و آن کلمه خدا بود
|
می خوانم :
رندان تشنـــــه لــب را آبی نمی دهــــــد کس گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمنـــــدش ای دل مپیــــــچ کانجا سـرها بریده بینی بی جرم بی جنـایت
چشمت به غمزه مارا خون خوردومی پسندی جانـــــا روا نبـــاشد خون ریز را حمــایت
به یاد تو می افتم ...ای لب تشنه تر از کویر ! هنوز هیچ کس مثل تو نتوانسته عشق را معنا کند. عشق در آن ظهر تاریک٬ کودک شش ماهه ای بود که تو بر دست گرفتی . عشق جوان هجده ساله ای بود که ناگهان صدها گل از بدنش رویید. عشق دستهای مهربان برادرت بود که خونین و عطشان در ساحل فرات افتاد. عشق خیمه های سبز بود که سوخت...عشق...عشق...عشق.
ای سرخ ترین معنای فلق! تا تو هستی من از عشق چه می توانم بگویم....؟؟!!!
و باز می خوانم :
در این شب سیــاهم گم گشـت راه مقصـــود از گوشــه ای برون آ ای کوکـب هــدایت
از هـر طرف که رفتـــم جز وحشتــــم نیفــــزود زنهـــار از این بیابان وین راه بی نهـــایت
عشقت رسد به فریاد...
عشقت رسد به فریاد...
می گریم....