|
.....و در آغاز فقط یک کلمه بود و آن کلمه خدا بود
|
آنجا
یکی تار می زد
یکی می شنید
یکی خسته بود و
یکی به خواب
این ناگهانی حیرت چه بود
که مرا به جرم جست و جوی تو
از ملکوت
به وهم بی پایان زندگی آورده اند ؟
انگار فاصله خوشی و ناخوشی از گذر ثانیه ای هم کوتاه تر است.انگار خوشی ٬ چشمان بازی است که تا وقتی بازند خوشی نیز هست . و ناخوشی مژه های سیاهی ست که روی هم می افتد و چشمانت را به عزای خوشی سوگوار می کنند....دیروز چه زیبا بود احساس آبی شور و شوریدگی ...و امشب چه پرم از حس ناب آوارگی....آه! مادر.....کاش می فهمیدی مرا......!!!!!