|
.....و در آغاز فقط یک کلمه بود و آن کلمه خدا بود
|
دارد باران می آید
باران دارد به خاطر سنگ مزار من
و عریانی گریه های تو می بارد
مگر همین دقیقه نزدیک به دوری از امروز ما نبود
که ما با هم از بارش بد مجال گریه سخن گفتیم
پس چرا نیامدی ؟
پس چرا باران آمد و تو نیامدی !؟
انگار همین شب رفته از پیش ما بودی
که ناگهان زنی در قاب خیس دریچه آوازت داد :
سفر بخیر !
سفر بخیر مسافر غمگین پاییز پنجاه و هشت....!!!
" سید علی صالحی "