|
.....و در آغاز فقط یک کلمه بود و آن کلمه خدا بود
|
کار جنون ما به تماشا کشیده است...
می خواهم دلم را برایت بنویسم...روبرویت نشسته ام٬ نه٬این تو نیستی...دریایی است مغرور. با دریا عشق بازی می کنم٬ با نای نی و زخمه ساز. با سوز آوازی که چنگ بر دل ریش می زند...
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
سفر چشمانت را آغاز می کنم ای خوبتر از لیلی...این چه سری است خدای من؟ چه سری است؟؟؟
سفر به تو٬ سفر به سوی تو . سفر به مکاشفه عشق. سفر به عشق آنانی که تو را شناختند.
من تو را در شوریدگی شعر مولانا دیدم٬ من تو را در عاشقانه آرام نادر ابراهیمی یافتم٬ من تو را در عقاید بزرگ ارنستو چه گوئه وارا کشف کردم٬زمانیکه گفت " تنها روشنایی باید دیده شود". من در کنار تو٬دست در بازوی تو به ضیافت افلاطون رفتم و گفتم خدایم عشق است و او برایم گفت خدایت عشق نیست...چیزی بالاتر از عشق است. من تو را در کاشیهای زیبای اصفهان ٬در جنگلهای سرسبز شمال٬ در خشت های مسجد جامع سمنان احساس کردم. من با تو به تو رسیدم.
مهربان من!....من تو را در جاده سانتیاگوی پائولو کوئیلو ملاقات کردم. من در جاده سانتیاگو به اشراق رسیدم.
زهیر من!...من با تو پیمانهای جنون آمیز بستم...و شکستم...از عشق نهراسیدم...و شکستم...و تو به من یاد دادی که باید از دست می دادم تا بفهمم که طعم بازیافته ها شیرین ترین عسلی است که می توان چشید.من با تو به سفر عشق رفتم.
تو همیشه با من بودی و من نیز گاهی بی تو ...گاهی ؟؟!!
تو به من گفتی که در زندگی لحظاتی هستند که فقط باید انتظار کشید..صبور بود.
من ایزدی ترین لحظه هستی ام را کشف کردم...لحظه ای که چشم در چشم دریا برایت گریستم٬لحظه ای که آن همه شور گریه گره خورده بود بر تنم.
من برای جبران خلیل جبران گریستم زمانی که خاطره " آن شب بعد از رفتن تو ٬ادامه شب را به خاطر تو گریستم" را سرود.من با او به درک عشق رسیدم.
ای منظور نظرم!...با تو به کجا رسیدم؟؟ پایان سفر...قبله عشق...آسمان هشتم...حرم رضا(ع)...تو را آنجا هم دیدم.نزدیکتر از همیشه٬حتی نزدیکتر از رگ گردن.
وقت رفتن است٬وقت سخت و سرد.رفتن...آه خدایا...رفتن.
می دانم هنوز هفت آسمان فاصله دارم تا خونبهایم شوی٬می دانم هنوز هفت دریا مانده تا عاشقم شوی. ولی می خواهم به باور گفته عراقی برسم.می خواهم مرا عاشق کنی٬می خواهم تو را طلب کنم و بیابم و بشناسم و دوست بدارم و عشق بورزم و بمیرم و خونبهایم تو باشی...
زیبای من!...می خواهم همصدا با پابلو نرودا برایت بگویم:
در عصرهایی که در آن
چشمان تو به سوی چشمان من سفر نکنند
چشم به راه تو دارم...
لیلا...