|
.....و در آغاز فقط یک کلمه بود و آن کلمه خدا بود
|
ای دل قرار تو چه شد...؟؟؟
ثانیه های فریاد...دقیقه های قهر...ساعت های دعا...روزهای گریه...خدایم چه وقت آرامم می کنی؟؟؟
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم ، نعره مزن ، جامه مدر ، هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر ، هیچ مگو
نه می فهمم ، نه درک می کنم . بیقرارم...بیقرارم...بیقرارم خدای من.
دیروز دوستم با آرامشی عجیب ولی پر از عصبانیت به من گفت : لیلا تو درک می کنی ولی قبول نمی کنی.
باید قبول کنم؟ تو بگو باید قبول کنم؟؟؟
این روزها وقتی احساست می کنم دیگر حرفی برایت ندارم...جز چشمی پر از اشک و بغضی در گلو...دل من که اتفاقی نبود...بود؟؟؟
آه...خدایم...خدایم...خدایم...کاش می فهمیدمت...کاش می گفتمت...کاش می گفتمت...می ترسم...
گر جان عاشق دم زند آتش بر این عالم زند
واین عالم بی اصل را چون ذره ها برهم زند
جان عاشق.....
پناه چشمهای خسته ام باش خدای خوب من
لیلای...