|
.....و در آغاز فقط یک کلمه بود و آن کلمه خدا بود
|
...
اي در خور موج ! آواز تو در كوه سحر ، و گياهي به نماز
غم ها در گل كردم ، پل زدم از خود تا صخره دوست .
من هستم ، و سفالينه تاريكي ، و تراويدن راز ازلي .
سر بر سنگ ، و هوايي كه خنك ، و چناري كه به فكر ،
و رواني كه پر از ريزش دوست .
خوابم چه سبك ، ابر نيايش چه بلند ،
و چه تنها من !
كجا به سراغت بيايم .... اي آخرين آروزي من.....