تبليغاتX
لیلاترین لیلا
.....و در آغاز فقط یک کلمه بود و آن کلمه خدا بود

بعد از مدتها دوباره حرف زدن یه خورده سخته.  اینکه کلی حرف واسه گفتن داشته باشی و نتونی هیچ کدومشون رو بگی

فکر می کنم با چی شروع کنم ....

دیوان حافظ رو باز می کنم:

... خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد       که تا زخیال تو خاکم شود عبیرآمیز

میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست      تو خود حجاب خودی ٬ از میان برخیز

یاد خواب دیشبم میفتم ٬ یاد حرم امام رضا (ع)٬ یاد یه عزیز سفارش شده ٬ یاد روزهایی که گذشت و من هیچ یادی نکردم . یاد دوستان وبلاگ نویس قدیمی ...از اینکه خیلی وقته یادی ازشون نکردم تو خودم میرم . ...یاد حرف یکی از دوستان وبلاگی :

نابینا گفت : دوستت دارم

ماه گفت: تو که مرا نمی بینی . پس چگونه دوستم داری؟

ماه گفت: اگر می دیدم عاشق زیباییت میشدم . ولی اکنون عاشق خودت هستم .

                           

آروم میشم . فکر می کنم پاییزم چطور گذشت ...فصل تولدم ...می بینم همش کار بود و درس و فعالیت و تفریح . نه مثل پاییزهای گذشته . دریغ از یک لحظه آسایش...وقتی پنج صبح با یه دنیا عشق ٬قبل از اذان از خواب بیدار میشم و توی تاریکی هوا از خونه میزنم بیرون .بیشتر از همیشه خودم رو به خدا نزدیک می بینم . حتی سردی هوا هم مانع این تکرار نمی شه...و صبح بعد پرشور تر ...

...صبح که از خانه بیرون می آیم به جهان سلام می گویم و با عطر آرام تو که از افق می آید گفتگو می کنم .

صبح که از خانه بیرون می آیم ٬دعا می کنم بارانی بر شیروانی غمهایم ببارد و گل سرخی بر لبهایم بروید.

صبح که از خانه بیرون می آیم ٬ به تو سلام می گویم و به افقی که پیش رویم شکافته می شود درود می فرستم.

صبح که از خانه بیرون می آیم از همه سراغ تو را می گیرم.

... و می دونم همین خیابون خیس و درختان یخ زده تنها جای وعده دیدار هر صبح من و خداست.

خدای خوب من... این لحظه ها رو هیچوقت از من نگیر

+  85/09/27  ... لیلا  | 

 


Design : LearningBet