|
.....و در آغاز فقط یک کلمه بود و آن کلمه خدا بود
|
براي تو
گفتم : اين روزها دل خيلي بهانه تو را مي گيرد٬ هواي ديدن تو را دارد.
گفت : مي دانم همه چيز بهانه ايست براي شانه به شانه در حال و هواي هم بودن . رفتن ٬ نشستن و گريه كردن .
گفتم : چرا گريه ؟ رفتن و نشستن درست . اما گريستن را نمي خواهم ... نه.
گقت : براي حرمت نگاه ناگهان ٬ براي يك دل دريا حرف نگفته ...
گفتم... و براي هرآنچه كه گفتم و گفتم و نشنيدي .
گفت : براي آنچه خواستم و بودي . خواستي و نبودم و براي هر چه كه نمي دانم .
گفتم : در تمام اين سالها ٬ كه همه از يادش برده بودند ٬ تو تنها كسي هستي كه هستي .
گفت : در اين دل دل دلواپسي ... وقتي تو هستي انگار همه نيستند ..تو هستي...تمام ناتمام من...
... و من هر شب تمام نگرانيهايم را به تو واگذار مي كنم
به هر حال تو تمام شب بيدار هستي ....
من از نسل وسوسه سيب بهشتم ٬ من از يك سيب شروع شدم ٬ از يك درخت در باغچه اي كه از بهشت جدا شده بود . من از يك حرف شروع شدم . يك سيب و يك حرف ... سيب را به دو نيم مي كنم . نيمي را به تو مي دهم و نيمي ديگر را ...
روزهام مي گذره ٬ بدون اينكه احساس كنم ..سرگرمم.. يه جور دل مشغولي ...يه انگيزه... يه هدف ...و يك عشق......خدا رو شكر مي كنم
دوستت دارم خداي من