|
.....و در آغاز فقط یک کلمه بود و آن کلمه خدا بود
|
السلام عليك يا اباصالح المهدي (عج)
ماجراي من و معشوق مرا پايان نيست
هـــرچـــه آغـــاز ندارد نپــذيـرد انجـــــام
بعد از گذشت جمعه هاي رفته و جمعه هاي بدون حضور رسيدم به جمعه تولدم.
۱۲ رمضان ... ۱۴ مهر... يه نگاه پر از تمنا ... هديه تولد ... و شيريني يك ظهور.
خاطره اي مي نويسم به ياد زيباترين شب زندگيم
براي برگشت دوباره بهونه لازم بود و چه بهونه اي بهتر از روز تولدم. ۱۴ مهر ... بيست و چند سال پيش.. يكي از شبهاي پاييز . شب عيد قربان .
اولين تبريك از مريم دوست گلم و اميد همسرش شنيدم . ديشب بود و بعد تماس افشين تنها داداش من . و صبح اس ام اس و تماس دوستان من و سهيلا.
پيشاپيش زيباترين هديه ام رو گرفتم . يه سه تار زيبا از طرف سهيلا و فرشته .
مهرماه خوبي رو شروع كردم . اولين قدم رو واسه اولين هدف زندگيم برداشتم . يه خورده راه سخته ولي اميدوار . خيلي لذت بخشه وقتي مي بيني داري واسه اون چيزي كه هدفت هست ٬ واسش تلاش مي كني ٬ واسش درس مي خوني ٬ سختيها رو تحمل مي كني زياد فاصله نداري . داري به دستش مياري . از خداي خودم مي خوام تنهام نذاره .
از شما هم ممنونم كه تو اين مدت نبود من ٬ تنهام نذاشتين . حرفاتون رو مي زدين و واسم دعا مي كردين . فرصتي بود بازم ميام ولي ايندفعه بي بهونه . به خاطر بي اعتناهي و نيومدنام منو ببخشين . مطمئن باشين دعاي خير من بدرقه راهتون هست...هميشهء هميشه
خاطره اي مي نويسم
به ياد پاييزي ترين شب زندگيم
و قاصدكها را
در لحظه هاي بهاري مي بويم
شب از كمين رخوت فارغ است
و من امشب
نواي خيالم
بوي عشق مي دهد
... و شايد خدانگهدار