|
.....و در آغاز فقط یک کلمه بود و آن کلمه خدا بود
|
چقدر علفهای بیهودگی قد کشیده اند؟!
مگر فضای دلتنگی ها چه حجمی دارد
که من از چپرهای کوتاه احساس دلم می گیرد !؟
خیلی خسته ام...صادقانه اقرار می کنم کم اوردم...خدایا جلوی تو هم کم اوردم...شاید باید برای مدتی همه چیز و فراموش کنم...حتی وبلاگ لیلاترین لیلا رو ...خدایا تو کمکم کن....
منو تو این روزهای عید از دعای خوبتون بی نصیب نذارین
یا علی
السلام علیک یا اباصالح المهدی (عج)
اکسیر من
نه اینکه مرا شعر تازه نیست
تا این غزل شبیه غزلهای من شود
چیز شبیه عطر حضور شما کم است
خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است ؟
لیلای...
...............................................
خدای من...زیبای من...سلام
می خوام باهات حرف بزنم..نه....باید باهات حرف بزنم . تو می دونی تو دلم چه خبری . می دونی سر دلم چی می گذره . خیلی چیزای دیگه هم می دونی...روز مبعث ٬ ۳۱ مرداد ٬ تولد فرشته هم بود . آخر شب یه کیک تولد گرفتیم و همگی باهم زدیم بیرون. پارک کنار امامزاده ٬ خوش بودیم و می گفتیم و می خندیدیم ...
یدفعه ای به دلمون افتاد بریم زیارت . " زیارت قدمگاه امام زمان (عج) " . خیلی جالب بود . شب زیارتی امام حسین نبود ولی زیارت عاشورا می خوندن ...نشستم... روز و جشن شب بود . یادم اومد چند روز پیش به یکی از دوستان گفته بودم من روز تولد هر امام بزرگواری که باشه از صاحب اون روز عیدی می گیرم و اون روز ٬ روز حضرت محمد (ص) و شب ٬ شب امام زمان (عج)....فکر کردم خدایا من چی بخوام ....یاد یه غم کهنه و قدیمی افتادم شاید هم یه آروز....غمی که همیشه خودم رو زده بودم به بی خیالیش٬ به فراموش کردنش ...نمی دونم چی می گفتم و چی کار می کردم و لی تو دلم خواستمو گفتم ... دیرموقع اومدیم خونه و دیرموقع هم خوابیدیم...خواب دیدم ٬ یه خواب قشنگ...یه رویا...خوابی که فقط حسرت و خوبیش موند تو دلم....وقتی بابا واسه نماز صبح بیدارم کرد من بودم و یه سجاده باز و خلوت با خدایم...گفتم باید حرفامو بزنم ٬ حرفایی که اگه تا حالا بهش نگفته بودم دلیلش فقط و فقط خودخواهی مسخره من بوده...و گفتم....خدایا....خدایم...دلم خیلی عاصی شده ٬ پریشون شده ٬ بیراهه میره ٬ به حرف من گوش نمیده....منم خسته شدم ٬ از این همه نااهلی دلم ٬ از این همه بد بودنش ...تو دست دلم رو بگیر . کمکش کن بیاد سر راه . یاریش بده اونی بشه که تو می خوای...اونی بشه که من می خوام ...گفتم و گفتم...از دل تنگم و از عقده های مونده و نگفته.....لابلای اشکام دیوان حافظ رو دیدم ٬ برداشتم و اون و باز کردم :
دوش می آمد رخساره برافروخته بود تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود
رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود
گر چه می گفت که زارت بکشم ٬ می دیدم که نهانش نظری با من دلسوخته بود
می دونم ٬ باید صبر کنم....صبر و باز هم صبر.....خدای...کاش صبر تو رو داشتم...کاش....
دوستت دارم....