|
.....و در آغاز فقط یک کلمه بود و آن کلمه خدا بود
|
برای و به یاد کسی که منو پنج شب مهمون خودش کرده بود...با یه دنیا دلتنگی...
تو همان عابری هستی
که خزان دلم را با گامهایت
بهار عشق کردی
تو تکرار بارانی
و نگاهت تابلوی قشنگ شبی زیباست
که مرا می خواند
به که باید گفت :
" دلم آواره توست "
لیلای دلتنگ تو
................................
ساعت نزدیکای یک نیمه شب جمعه است . هنوز تو حال و هوای شبهای تا صبح بیدار موندن حرم هستم...نماز صبح٬ تو صحن باب المراد٬ روبروی پنجره فولاد ٬ بالای نگات هم گنبد طلا باشه...خدایا....چقدر دلم تنگ شده . چقدر دلتنگ شدم . حس می کنم دلم رو جا گذاشتم .
امسال هم موقع اذان مغرب رسیدیم . بازهم همون خیابون تهران . همون حال و هوای همیشگی . همون گنبد طلای زیبا . بازهم " السلام علیک یا امام رضا " دادن خونواده پنج نفریمون همراه با بغض و اشکایی که تو چشامون میمونه و بیرون نمیاد ....نمیدونم باید از کجا بگم...بهترین سفر ...بهترین زیارت...غروب که میشد عزم رفتن می کردیم. همیشه هم باید جایی می نشستم که گنبد طلایی روبروی چشام باشه ٬ توی نگام باشه . تا حس کنم وقتی دارم حرف می زنم حس کنم واقعا امام رضا (ع) روبرومه و داره گوش میده....چه شبهای شیرینی...چه لحظاتی ...که وقتی می خواستم از دل تنگم واسه امام رضا (ع) بگم ..از گناهای" "...از خوبیهای نداشته ام ..خوبیهای که واسه لحظه ای داشتنشون دیوونه شدم ..از...میخواستم بگم٬ بگم٬...ولی...صدای گریه یه مادر که واسه شفای پسرش از ته دل دعا می کرد ٬یا دیدن یه پسر جوون که زانواشو بغل کرده بود و با تلفن همراهش حرف می زد و بلند بلند گریه می کرد ٬ یا اون آقایی که از راه دور واسه گرفتن شفای خواهرش اومده بود...خدایا...من اون میون باید چی می کردم؟ باید چی می گفتم ؟ بگم امام رضا منو آدم کن ...بدم ..خوبم کن...بگم ناامیدم نکن...خدایا من اونجا واسه چی رفته بودم؟ اونجا یه مادر دلشکسته بود ٬یه جوون ناامید ولی امیدوار به امام رضا...خودم رو فراموش کردم ...همه وجودم رو فراموش کردم..یادم اومد خیلیها گفته بودن دعامون کن ...خیلیها..........
خدا رو شکر اونجا تونستم یکی از دوستان وبلاگیم رو ببینم . ساعت یک نیمه شب ٬روبروی پنجره فولاد ٬خاطره عزیز و فراموش نشدنی شد واسم . مریم با مامان و بابا و خواهراش اومده بود . همدیگه رو ندیده بودم ..با تلفن همراه همدیگه رو شناختیم . روبروش که رسیدم گفتم :مریم ...اونم گفت لیلا و بعد...
خدایا....ازت ممنونم....خیلی زیاد ...به خاطر همه چیز ....و ازت عذر میخوام ...بازهم به خاطر همه چیز...
خیلی زیاد دوستت دارم
.....................................
برای دلیل بودنم
اگر تنهاتر از آن تک درختی
که رسته در کویری خشک و بی آب
اگر از وحشت و تنهایی و درد
نمی آید به چشم خسته ات خواب
اگر در این جهان پر هیاهو
تو را حتی به سر یک سایبان نیست
به هر خاری نبند امید٬ زیرا
کسی را جز خدای مهربان نیست
لیلای عاشق تو
السلام علیک یا اباصالح المهدی (عج
)چگونه از تو دم زنم
که قامت کلام من
نمی رسد به قله مقام تو
تو روح هر لطافتی
تو معنی مقدس شرافتی
تو ای بهین ستاره ام
سری برون کن از افق
که بی تو زندگانیم
همه تباه می شود
لیلای منتظر
................................
کوچیک که بودم هر موقع فصل زیارت امام رضا(ع) می رسید ٬یادمه مامان و بابا از همه خداحافظی می گرفتن...... و الان.....وقت سفر رسیده ...دوست ندارم از کسی خداحافظی بگیرم . از دوستام هم خداحافظی نکردم . بابا و مامان هم همینطور ..سهیلا و فرشته هم. امسال جدای از کوچیکیهام چهارمین بار هستش که میرم زیارت . سال ۸۲ با رضا بودیم ...یادش بخیر . چقدر باهاش خوش گذشت . چقدر باهامون کل کل می کرد . چقدر سربه سر بابا میذاشت . سال بعدش رضا سرباز بود و نتونست بیاد و سال بعدش...با دلی شکسته و داغدار و غم نبود رضا رفتیم زیارت . هر شهر ٬هر جا٬تو هر جاده ای خاطره ای از رضا یادمون میومد بابا ماشین رو نگه میداشت و از رضا می گفت . یادمه سال پیش ظهر رسیدیم مشهد . همین که گنبد طلایی رو دیدیم فقط گفتم امام رضا "شکر"...مامان گریه می کرد . بابا٬سهیلا ٬فرشته٬من.......خدایا............. مامان و بابا میگن بعد از تولد شما اونقدر اومدیم زیارت . این همه راه . با وجود مشکلات تا بالاخره امام رضا ٬رضا رو بهمون داد. میگفت شما دور ضریح طواف میکردین و با همون لحن بچگونه تون میگفتین امام رضا به ما یه داداش بده ....خدایا.......
بازم داریم میایم. بابا برنامه رو طوری تنظیم کرده که یه نیم ایران رو کامل دور می زنیم . از کلی شهر هم دیدن می کنیم . امسال هم مثل هر سال . از یک ماه پیش همه دوستای سهیلا و بابا تماس گرفتن . گله کردن . فکر می کردن ما اومدیم و طرف اونا نرفتیم . خیلیها هستن که باید بریم دیدنشون. از خیلی جاها باید بگذریم . و مقصد نهایی "مشهدالرضا ". تا الان خیلیها گفتن واسمون دعا کن ...خدایا من اگه دارم میرم بیشترش به خاطر دعای بقیه هست. یادم نمیره : افشین داداش گل من که واقعا جای رضا رو برام پر کرده ٬بازمانده عزیز٬شهریار تنها٬آقای حمیدرضا خاکسار (ماهان )٬ بید مجنون که خیلی وقته منو بی خبر گذاشته ٬چکاد( آقای بابک محترم که وجودش عشق هست و عرفان علی"ع").٬مرد مردادی (با یه مشکل بزرگ )٬حمید و نیلوفر عزیز٬ روح تنها (آقای فارسی)٬و وبلاگ آبی ترین روح و زنده یاد مهدیه عزیز و ..... آرزو می کنم لیاقت دعا کردن واسه شما رو داشته باشم و اما رضا ازم قبول کنه " آمین "
ساعت نزدیکای ۲ شب پنجشنبه هست . تا یکی دو ساعت دیگه حرکت می کنیم. بابا گفته ساعت ۳ بیدارش کنم. فکر نکنم دیگه بخوابم . فردا شب رو اگه خدا بخواد تهران هستیم . پس فردا هم شمال خونه یکی از دوستای سهیلا ..خدایا من چقدر دارم با اطمینان از فردا و پس فردام میگم ..در صورتی که از یک ساعت دیگم خبر ندارم .تو منو تنها نذار همه هستی من . خواهش می کنم تنها تو مراقب من و خونوادم تو این سفر باش . آخه داریم میریم مهمونی یکی از .....خیلی دوستت دارم زیبای زندگی لیلا .
.....................
تقدیم به وجود پاک شما عزیزان و مطمئن باشین با یاد شما میرم زیارت
انگشتهایم را در میان انگشتانت فشار بده
باید بگذریم
از جهنم هفت خوانی باید بگذریم
آتش هم که ببارد از این برهوت عبور خواهم کرد
تو فقط نگاهت را بردار و دفتر شعرت را
باقی راه با من
از تشنگی نترس که حتی سراب این جاده هم سیرابمان می کند
پابرهنه می شویم
باید چنان شاعر برویم که سنگها برایمان کفش باشند
کوه را یک نفس بالا می رویم
تا همه بدانند
یک من عاشق چقدر می تواند در ریه هایش اکسیژن داشته باشد
حالا نفست را آزاد کن
به قله رسیده ایم
شب را همین جا می مانیم و ماه را نوازش می کنیم
تو یک مداد طلایی برمی داری و گیسوانت را به خورشید می بخشی
خورشید بوسه ای به پیشانی تو می زند و صبح می شود
حیف٬ که دیگر من آنجا نیستم....
السلام عليك يا اباصالح المهدي (عج)
گر از نگاه مست تو ٬ عكس فتد به جام مي
مستي چشم مست تو٬ مست کند پیاله را
چرا تو نمي آيي ؟ آن خيابان روبرو منتظر توست.من فكر مي كردم آسمان در يك جمعه زيبا كه به رنگ دلتنگي همه مردم است ٬كنار خواهد رفت و تو در باغچه خانه ما٬ نزديك بوته هاي نرگس فرو خواهي آمد.
افسوس! من و كلمات مجنونم شايد روز آمدنت را نبينيم .من به همه كساني كه آن روز تو را مي بينند حسوديم مي شود . كاش من به جاي چشمهايي كه در روزگار تو متولد مي شوند بودم.
نمي دانم كي شاعر شدم...فقط...من حتي به آينه ها كه بي هيچ واسطه اي تو را مي بينند حسودي مي كنم. من به هوا كه هميشه به درون تو سفر مي كند و گرم و پرشور برميگردد حسودي مي كنم .من به درختاني كه...
پروانه چو بر روي تو بنشست ٬دلم ريخت چون باد به گيسوي تو زد دست ٬ دلم ریخت
من عكس تو را بر رخ آن ماه كشيدم چون شب به گل روي تو دل بست٬ دلم ريخت
نمي دانم كي شاعر شدم. فقط مي دانم شب قبل ٬تو به خوابم آمده بودي و صبح كه بيدار شدم ٬بالشم لبريز شعر بود و گريه....
خدايا....كمكم كن...خواهش مي كنم كمكم كن..
ليلاي...