|
.....و در آغاز فقط یک کلمه بود و آن کلمه خدا بود
|
نمي دانم باران چه نسبتي دارد با غمي كه به جانم ريخته اي...
به روز سرد دوم دیماه که می رسم دلم می گیرد از خاطره ای که خاطره شد.خاطره ی تلخ و غم انگیز دی ماهی که سردی زمهریروارش را به بندبند وجودم می فرستد و دردش تا مغز استخوانم تیر می کشد. هرچه میخواهم بگویم از دردش،قلم یاریم نمی دهد.از نوشته های دوستی می گویم که انگار دردم را او نیز حس کرده با تمام وجودش...نوشته هایی که خواندنش مرا به خاطره ی زمستان هشتاد و هشت و یک هفته کنار حافظ بودن می برد.حافظی که حتی سرمای زمستان هم مانع همنشینی ام با او نمی شد.تنها همدم زمستان سرد جدایی ام بعد از خدا...
"..وقتی می رفتم جاده با من بود.تمام سردی راه را احساس میکردم.انگار دی ماه سرد در من جان گرفته بود.انگار آبهای تمام رودخانه های دنیا در من یخ می بست.اما چیزی میان قلبم،چیزی میان سردی این همه احساس،چیزی شبیه حضور یک حس غریب در من تکان می خورد.جاده تمام نمی شود.جاده هیچ گاه تمام نمی شود.
هروقت گم میشوم سراغ او میروم.او سالهاست که مرا تحمل کرده است.هیچکس به اندازه من با او راحت نیست.وقتی درد تا تمام استخوانم پیش رفته است بازهم او می آید آرام می نشیند.و کلمه به کلمه در جانم فرو می ریزد.بازهم سراغ او می روم.مونس شبهای درد و دلتنگی.باز می کنم..یاری اندرکس نمی بینم یاران را چه شد...می بندم دوباره باز میکنم..حجاب چهره جان می شود غبار تنم... با انکه می فهمم حافظ چه می گویداما نمیدانم چرا گاهی می روم تا او را بهتر باور کنم.جاده انگار تمام شده است.این همه خستگی و این همه تنهایی..
اینکه در من می گرید چه کسی ست.اینکه هق هق تلخش در تمام سینه ام تکان تکان می خورد چه کسی ست.من که نیستم.من مدتهاست آرام گریه می کنم.آنقدر آرام که خودم هم نمی فهمم.
گاهی بعد از هزار بار افتادن های طاقت فرسافیکبار نیم خیز می شوی.یک بار برمیخیزی ودستت رامحکم میگیری تا پاهایت نلرزد . تمام توانت را جمع میکنی تا بعد از این همه افتادنهای مدام برای یکبار هم که شده برخیزی .تنت میلرزد .صدای شکستن های همیشه تکرار میشود صدای تمام زمین خوردن هایت را میشنوی .هزار هزار بار تکرار میشوی هزار هزار میشکنی هزار هزار بار تکه تکه میشوی اما این بار انگار که برخاسته ای با آنکه دستهایت میلرزد اما روی همین لرزیدن های مدام ایستاده ای .روی تکان خوردن های بی وقفه.روی پریشانی تمام سالهای گذشته .بلند میشوی . انگار معجزه ای اتفاق افتاده است .برای یک لحظه هم که شده به آرامش میرسی . تمام وجودت را آرامشی عمیق فرا میگیرد.تمام سرما وسردی اطراف با آنکه میخواهد در استخوانت نفوذ کند اما این همه حضور مهربانی، تورا گرم میکند .با آنکه سردت است ولی گرم شده ای. کسی کنار غربت تو ایستاده است که سالها درد کشیده وسختی همه روزها را باخود به همراه آورده است .
میگوید:فهمیدن .....باور کردن.....همراه بودن برای رفتن ......میگویم :کجا ؟رفتن به کجا ؟.....کمی آنطرف تر را نشانم میدهد میگوید :رفتن به آنجا
دعا میکنم شب وروز کش بیاید. دعا میکنم بتوانم در این کشاکش وطولانی شدن های مدام او را بفهمم ..."
...
"دیشب خواب دیدم تاریک تاریکم،همه جا تاریک بود.سه نفر تاریک پوش هم آمده بودند که..با فریاد خودم از خواب پریدم..."
به یاد و برای شما٬به پاس آنکه می فهمی ام
آبان ماه سال گذشته که با شما آشنایی بیشتری پیدا کردم می خواستم که خوب باشم،شما کمکم کردید.شبهای اول کابوسهای شبانه " رویای " هر شبم شده بودند،کابوسهایی که همیشه نیرویی تاریک و هراسناک مرا به سوی خود می کشید.برایم گفتید اینها بدیهایی هستند که نمی خواهند و نمی گذارند تو به سوی خوبی بروی.ولی باید بروی.و رفتم.و رسیدم،درست زمانی که شما دیگر نبودید،نخواستید که باشید.مدتی بعد از رفتن شما دوباره بد شدم.و حالا بعد از گذشت یک سال دوباره می خواهم خوب باشم.دوباره کابوسهایم شروع شده،دوباره بدیها نمی گذارند.تو نباش،اگر می خواهی نباش،فقط دستهایت برایم بالا باشد.می دانی این روزها معنای تازه ای از "صبر" و "بیقراری" پیدا کرده ام. "صبر در کمال بیقراری" و " بیقراری در نهایت صبر".به من گفتی صبور باش،غسل صبر بگیر،از صابر صبر بگیر.من معنی "صبر" را نمیدانستم.فکر میکردم صبر یعنی سکوت محض و هیچ کاری نکردن.قرآن را که باز کردم آمد "واصبر صبرا جمیلا".من خیلی شکایت کردم،خیلی حرمت شکستم.فکر می کردم از خوبی رابطه است،از شوق دوست داشتن است،به شما می گفتم میخواهم مشاقیتش را ببینم.ولی چه می دانستم که خودم...این روزها شما نیستید،ولی کسی هست که وقتی از معرفت برایم می گوید می خواهم همان لحظه فدای "او" شوم.وقتی از وصال و فنا می گوید میخواهم همان آن فنای در "او"شوم. این روزها که شما نیستید کسی هست که بیشتر از خودم " من " را می فهمد.می داند چه می خواهم،می داند چه می گویم،حتی از طرز نگاهم می فهمد چه می بینم.فقط تمام ترسم اینست گه اگر او هم روزی مثل شما نباشد دوباره بد شوم ،دوباره دور شوم.اصلا من کابوسهایم را دوست دارم.بگو باشند،بگذار باشند.حتی اگر شما نباشی،او نباشد.ولی "عشق " که هست.دوستی می گفت : عشق هم اگر تو را برای ماندن بخواهد عشق نیست،هوای خیال ساده ایست که روزی از یاد می رود.من این روزها دارم بی او بودن را تجربه می کنم که عشق بماند.که بدانم بدون شما و او هم عشق می ماند و من می رسم.فقط باید صبر را بدانم.باید "اویس قرنی" را بفهمم.این شبها که تذکره ی عطار میخوانم و همه می گویند صبر،باید یاد بگیرم صبر نگفتن همه چیز هم هست.باید یاد بگیرم که دیگر نگویم ،که فقط دلم باشد و خدای دلم.
خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا
گذری کن که ز غم راه گذر نیست مرا
گر سرم در سر سودات رود،نیست عجب
سر سودای تو دارم،غم سر نیست مرا
"پوشیده چرا...بخدا هوای شما بسرم زده است"
عشق مگر حتما باید پنهان و آشکار باشد تا به آدمیزاد حق عاشق شدن٬عاشق بودن بدهد؟گاه عشق گم است٬اما هست.هست٬چون نیست.عشق مگر چیست؟ آنچه که پیداست؟نه٬عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست٬معرفت است.عشق از آنرو هست که نیست٬پیدا نیست و حس می شود.می شوراند٬منقلب می کند٬می گریاند٬می چزاند٬می کوباند و می دواند.
"جای خالی سلوچ٬محمود دولت آبادی"
این روزهایم عجیب میگذرند و یا انگار اصلا نمیخواهند که بگذرند و تمام شوند. هرچقدر تلاش میکنم تا خودم را نزدیکترت کنم ،دورتر می شوم.غمی غریب در روزهایی عجیب.که نه پیانوی النی آرامم میکند و نه حمید هامون و نه حتی تو...با سفر دلتنگترت می شوم و با تنهایی تنهاتر.کاش میتوانستم تمام جاده ها،تمام پیاده روهای دنیا را قدم زد و لحظه ای نه ایستاد.کاش می شد تمام نقشهای کاشی های فیروزه ای اصفهان را یک نفس به اعماق وجودم میفرستادم تا یاد تو در بندبند وجودم جا خوش کند و نقش ببندد و بیرون نرود.نفشی فیروزه ای و ناب پر از عطر نام تو و نفس تو..
کاش کسی به تو می گفت که چقدر دلتنگ توام این روزها،که چقدر کمت دارم این روزها،که چقدر هوای تو به سرم زده است این روزها..
راستی می آیی با هم حرف بزنیم؟؟؟؟